روایتی رسمی از پرواز شماره ۶۵۵ ایران ایر

در ٣ جولای ٨٨١٩٨ ناو وینسنس که در آن دوران پیشرفته ترین ناو جهان بود به همراه دو ناوچه مونتگمری و ساید در نزدیکی ابوموسی به سمت تنگه هرمز می رفت تا تانکر دیگری به مقصد کویت را همراهی نماید. کاپیتان این ناو, ویلیام راجرز مردی بود که همکارانش او را یک کابوی از خود راضی که حرف کسی را به چیزی نمی گیرد توصیف می کردند و بیشتر خدمه کشتی را جوانان تازه فارغ التحصیل شده البته با نمره عالی که تجربه میدانی نداشته و سخت مشتاق اثبات خود بودند, تشکیل می داد.

ناوچه مونتگمری با ١۵۵ سال سنّ در کنار وینسنس جلوه ای نداشت اما همین کشتی بود که در ساعت ٣٠.۶ صبح جلوی سیزده قایقهای تندروی سپاه که قصد حمله داشتند راگرفت .ویلیام راجرز فرمان تعقیب قایقها را صادر کرد، دوست داشت که با آنها درگیر شود و برای مدتی از کار کسل کننده اسکورت کشتی ها که با شخصیتش همخوانی نداشت خلاصی یابد. تنش می خارید که نبردی در کارنامه اش ثبت شود تا مانند همکارانش مدالی بگیرد و از او تجلیل گردد. او برای دو ساعت به تعقیب قایقها پرداخت و به آبهای ایران بسیار نزدیک شد.

به خواندن ادامه دهید

روایت سعید صادقی از عکسی که از حلبچه گرفت و تاریخی شد

این همان لحظه واقعه است. شب قبل از این واقعه ما دو روز بود رسیده بودیم به منظقه حلبچه. حقیقت این‌که از قبلش نیروهای ما در منطقه ساکن بودند. حالا بماند. کردها و طالبانی‌ها با ما… من چون در کارم مثل ولگردها با دوربینم می‌چرخیدم، یک‌جا نمی‌ماندم و دنبال ثبت کردن موضوع ذهنی خودم بودم. خسته شده بودم و [آن موضوع را] پیدا نمی‌کردم. به این آقای بهبودی گفتم آقا برویم این شهر و مردمش را ببینیم که اصلا چه خبر است. ناطقی هم گفت من هم هستم. آخرش شدیم پنج نفر با آقای احمدی که راننده بود و یک آقای همدانی به نام نصری از خبرگزاری فارس. ما توی سنگر بیرون از شهر بودیم مثل همه نیروها. سرد هم بود چون اسفندماه بود الان ذهنم دقیق نیست که اسفند بود یا زمان دیگر [۲۶ اسفند سالروز بمباران است] راه افتادیم و دیدیم مردم در خانه‌ها هستند و در می‌زدیم در را باز نمی‌کردند. یکی دو مورد ما را که دیدند فرار کردند. نیروهای ما با موتور و پیاده مثل ارتش غالب می‌آمدند در سطح شهر تردد می‌کردند. من این‌ها را نگاه می‌کردم و دو سه فریم هم از آن روز دارم. ظهر شد و برای نماز و غذا ایستاده بودیم. احمد کاظمی که بعدها از هواپیما افتاد، من را می‌شناخت و من را دید و یکهو گفت اع کجایی نیامدی سمت نیروهای ما و از این حرف‌ها. گفت ما شاخ شمران[؟] هستیم که سمت شمال سد دربندی‌خان می‌شد. گفت غذا خوردید؟ گفتم نه چهار پنج نفریم که غذا هم نخوردیم. پنج شش تا از این کیسه فریزرها پرت کرد سمت ما. یادم است قرمه سبزی هم بود. مشغول شدیم و گفتیم خدا رساند. مشغول غذا خوردن بودیم که صدای.. من پشتم به سمت شهر حلبچه بود. آقای بهبودی گفت این صدام پدرسوخته ول‌کن نیست. برگشتم دیدم هواپیما دارد یک چیزی می‌ریزد. همان مسیری که نیم ساعت قبل آمده بودیم را برگشتیم. مسیر حدود هفت دقیقه طول می‌کشید. همین آمدیم دیدم اع؟ توی خیابان‌ها همه بچه‌ها خرخر می‌کنند. بچه به بغل یا تنها یا چمدان به دست یا دم در خانه‌ها پهن زمین شده بودند. خرخر می‌کردند. ما را وحشت برداشت.

به خواندن ادامه دهید

ماکیاولی اطمینان زیادی به توانایی شهریار برای حکومت کردن از طریق ترسی دارد که ناشی از قدرت او برای اعمال قهر و خشونت به اتباعش است. هابز با ماکیاولی هم‌عقیده نیست و فکر نمی‌کند فرمانفرما بتواند تنها با کمک ترس حکومت کند. در نظر هابز، اتباع هم باید از خودشان اشتیاقی به تسلیم و تبعیت نشان دهند، چون به نفع آنان است. بنابراین، ترس سیاسی صرفا چیزی نیست که از بالا بر شهروندان تحمیل شود. به‌عکس، ترس سیاسی یک فرایند جمعی است که هم شامل اشتیاق و آمادگی افراد می شود و هم شامل نهادهایی اجتماعی نظیر کلیسا است. افراد همدیگر را می‌پایندو اعمال همدیگر را رصد می‌کنند و به همدیگر درباره عواقب برهم زدن نظم اجتماعی هشدار می‌دهد. حکومت جبارانه – یعنی همان حکومتی که هابز از آن دفاع می‌کند – نمی‌تواند دوام بیاورد مگر اینکه همه شهروندان آگاه باشند که دیگر شهروندان آنان را می‌پایند و اعمالشان را رصد می‌کنند و می‌توانند آنها را به حکومت لو دهند.

فلسفه ترس – لارس اسوند

خبر مُرد، زنده‌باد گزارش

سرمقاله‌ای که محمد قوچانی برای شماره جدید هفته‌نامه صدا نوشته اهمیت زیادی دارد. به خصوص با آن تیتر جذابش: «خبر مُرد، زنده‌باد گزارش»
قوچانی بدون حاشیه رفتن داستانِ پنهان در ناداستانش را از نقطه اوج شروع کرده است. از روزی که عزت‌الله فولادوند، سیدجواد طباطبایی و موسی غنی‌نژاد میهمان گروه مجلات‌شان بود‌ه‌اند و فولادوند پرسیده چرا کار آمریکا رسیده به جایی که دو کاندیدای ریاست جمهوری یکی ترامپ است با این ذهن و زبان مستهجن و دیگری هیلاری کلینتون؟ و البته نظر او که نظرگاه قوچانی هم هست، مقصر آفتی است به نام عصر شبکه‌های اجتماعی. عصری که به قول محمد قوچانی نسل‌کشی در آن دیگر ممکن نیست اما فرهیختگی هم معنایی ندارد.
به خواندن ادامه دهید

بهاری که دوباره تکرار خواهد شد

توجه: با خواندن متن زیر امکان لو رفتن قسمت هایی از فیلم وجود دارد
یک فیلم اینیمالیستی (جهان وطنی) اثر کیم کی-دوک که در آن فضای فیلم به دور از شهر و شلوغی آن شروع می شود و تنها یک نفر از شخصیت های فیلم نام دارد. فیلم در دل طبیعت در صومعه ای شناور بر روی آب و با تاکید بر رابطه ی انسان و طبیعت اتفاق می افتد. فیلم در پنج اپیزود که از بهار شروع و بعد از چرخش تمامی فصول دوباره به بهار باز می گردد. در صومعه راهبی میان سال مشغول تعلیم تنها شاگر خردسالش بوده و تمامی رفتار او را تحت نظر دارد. همان ابتدا در فصل بهار که نماد شادابی و زندگی است، شاگر سنگ کوچکی را بر دهان ماهی‌ و مار و قورباغه فرو کرده و آنها را در آب رها می کند و سپس با نگاه به عذاب کشیدن آن حیوانات می خندند. راهب که رفتار کودک را تحت نظر دارد برای تنبیه به پشت شاگرد خردسالش تکه سنگی می بندند و او را به دنبال پیدا کردن آن سه حیوان می فرستد و می گوید اگر یکی از آن سه مرده باشند تا آخر عمر عذاب آن بر روی تو سنگینی خواهد کرد. یعنی کارما،که در آیین بودایی تاوانی است که برای اعمالمان می پردازیم و یا دریافت می کنیم، در زندگی کودک نقش پیدا می کند. همان گونه که دوربین کی-دوک در انتها هر اپیزود چرخشی ۳۶۰ درجه می زند و اشاره ای به چرخش زمین است چرخش فصل ها نیز شروع می شود. در تابستان که نماد هیجان و میل به تولید مثل است، مادری همراه دخترش که انگار نا آرامی روحی دارد به صومعه می آیند. حالا که شاگرد به سن نوجوانی رسیده و خود کیم کی-دوک نقش شاگر معصوم را بازی می کند با ورود دختری جوان مورد آزمایش قرار می گیرد. اولین دیدار شرمگونه او با دختر زمانی است که دختر را در حال در آوردن لباس هایش می بیند و از شرم در را بسته و دور می شود. شاگر نوجوان مجذوب دختر شده است. چیزی که مغایر آموزه های او در صومعه است. شاگرد بین بندگی با بودا و عشق زمینی اش در کلنجار است که در نهایت دختر را انتخاب کرده و با او رابطه ی جنسی برقرار می کند. در انتهای تابستان شاگر با دختر از صومعه فرار می کنند و در انجا شاگر مجسمه ی بودا را نیز با خود می برد. شاید اشاره به ماده اندیشی شاگر دارد که ایمان خود به بودا را تنها در مجسمه ی بودا می بیند.
به خواندن ادامه دهید